این فیس بوک هم شد بلای جان نوشتن
سرعت پیشرفت تکنولوژی اجازه نمی دهد تحلیل درستی بر وقایع داشته باشیم. تازه داشتیم تحلیل های جدید برای حذف فرهنگ شفاهی و نزدیک شدن به فرهنگ نوشتار در شکل مدرن می کردیم و چهره ی بلاگ ها را فعال تر می کردیم که ناگهان فرهنگ جدید تری از راه رسید و همه را برد به طبع باید دنبال همه می رفتیم که رفتیم
من داروک را با هزار امید درست کردم....
.
.
.
.
.
من داروک را به هزارن هزار امید بنا کردم
همه ی زندگیم را روی آن هزینه کردم به امید تغییری هر چند اندک در عرصه فرهنگ هنر و ادبیات
امروز بچه های من همگی در راستای آرزوهای من قدم بر می دارند. خوشحال می شوم وقتی کسی می رسد در خیابان و می گوید یک با ر بیشتر نیامدم داروک و شما چند کتاب معرفی کردید که خیلی خوب بود. نمی دانم چقدر از بار وظیفه ای را که به گردنم بوده به نتیجه رسانده ام.
اما تنهایک امید درام:
که همین تعداد کمی که این روزها فقط دوستان من هستند پاک و سالم زندگی کنند.البته برای خودشان
فقط وتنها همین
به چند زبون حرف می زنی
حیف که من هیچکدوم رو نمی فهمم
مخصوصا فرانس
چی شده هوای فرانسه به سرت زده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
ما که همیشه منتطر یک دوست هستیم:
این کامپیوتر فرانسه نداره که جوابتو به فرانسه بدم
ولی خوشحال شدم
Matisse, l'amour c'est bleu difficile, Les caresses rouges fragiles, Le soleil de la vie les tabasse, Et alors, elles passent.
Allez ! A la machine !!
Le rouge pour faire tomber la misère De nos gentils petits grands-pères, Noires, les mains dans les boucles blondes Tout autour du monde.
Passez notre amour à la machine.
Faites le bouillir
Pour voir si les couleurs d'origine
Peuvent revenir.
Est-ce qu'on peut ravoir à l'eau de Javel
Des sentiments,
La blancheur qu'on croyait éternelle,
Avant ?
Allez! A la machine!!
Ecoutez, c'est ma main dans ses cheveux qui vous enchante Ecoutez, sa bouche avec les baisers que je vous chante Savez-vous que ma chanson est aussi le rendez-vous De ma joue avec sa joue qui me fait un effet doux Ecoutez, c'est ma main dans ses cheveux qui vous enchante Ecoutez, sa bouche avec les baisers que je vous chante Comprenez, dans les violons, les violoncelles Qu'elle s'éloigne et qu'une mélancolie nous accompagne Quand elle part, on n'entend plus ni la voix ni la guitare Et après, il n'y a plus que le silence et le regret
Dans mon air, il y a les miroirs que sont leurs beaux yeux clairs Leurs yeux clairs, où les hommes se regardent et se repèrent Et moi-même, en chantant cet air je ne suis plus le même Ça fait comme si j'étais redevenu un beau jeune homme Dans mon air, il y a les miroirs que sont leurs beaux yeux clairs Leurs yeux clairs, où les hommes se regardent et se repèrent
Ecoutez ma chanson comme elle est jolie à cause d'elle Ecoutez, le secret de la mélodie ça vient d'elle.
Je suis l'homme élégant,
Pour conduire je mets les gants
Dans les bolides extravagants
De Françoise Sagan
Dans ses romans, dans ses nouvelles, Cette dame-demoiselle mêle De jolies mélancolies frêles Et je chante ma ritournelle A la gloire d'elle
"Bonjour tristesse" "La Chamade", "La Laisse" "De guerre lasse" "Aimez-vous Brahms ?"
Voyez le bonheur comme il passe
Allons voir ce qui le remplace
Au Bristol Palace
Au blackjack, au ch'min de fer, au tour de passe-passe
Les jeunes filles un peu coquines Que des messieurs plus âgés taquinent Au bord de très jolies piscines Dans les Jaguars sublimes Et les Aston Martin
En collant l'oreille sur l'appareil
De l'intérieur
Du téléviseur
En collant l'oreille sur l'appareil
On entend les gens chanter
Leurs chants désenchantés
Comme une plainte dans les enceintes
Derrière la fille jolie tête et qui rit Sous sa casquette Ferrari Derrière les gens aux mines splendides Et plein d'idées, jamais ridés Derrière le futur président qui sourit tant Qu'on lui voit le couteau entre les dents En collant l'oreille sur l'appareil Comme une plainte dans les enceintes
Nous les assis devant Nous le parterre Nous les ci-devant Damnés de la terre On voudrait la vie meilleure On voudrait le monde mieux On voudrait la vie meilleure On voudrait le monde mieux
فقط ممکنه یه کم طول بکشه
به بزرگواری خودتون ببخشید
مواظب اسم محترمتون باشید
من وبلاگ را هفته ای یک بار(آخر هفته) چک می کنم.
بنابراین لطفا پیغامتون رو بذارید و مطمئن باشید که می خونمش.
سپاسگذارم
می شه ساعتها با یه دوست منهای موضوع جنسیت یا حتا بعلاوه وقت گذروند
می شه شام رو با حساب تن تسویه کرد
می شه عشق رو با چشم و ابرو معامله کرد
می شه فریاد زد آی من خوشبختم
ولی بعید می دونم بتونی به خودت دروغ بگی
بهتر خیلی سخت نگیریم. وقتی همه درس نمی خونن چون آینده ای ندارند یا براشون معنی نداره. وقتی نظام ایده ها و آرمان های یک جامعه در سطحی ترین شکل خودش در آرمانگرا ترین جای یک جامعه یعنی دانشگاه به این شکل نمود می کنه . پس یا مثل همه زندگی می کنی یا اگر خود تو جدا می کنی باید بپذیری که تنها می مونی هم توی شام خوردن هم تو انسان بودن.
سخت نگیر تنهای تنها هم نیستی این سیستم آدمهای زیادی رو به گوشه های پراکنده ی انزوا هدایت کرده که هر کدوم برای خودشون یک دنیای بزرگ هستن.
بچه من کارم ادبیاته اگه نفهمم تو کی هستی که به درد فسیل شدن لای کتاب ها می خورم (کا)![]()
با این حال دوست دارم وقتی چیزی اینجا می نویسی بدونی که من اینجا کاملاْ جدیم و انتظار دارم از کار جدید ببینم.
راستی کنسرت رفته بودی چه خبر؟؟؟؟
سرعت اینترنت در اراک؟
میزان دسترسی اینترنت؟
روش استفاده از فیس بوک؟
کیفیت دسترسی؟
وقت کافی؟
امنیت خاطر؟
هرینه های جاری؟
محل دسترسی؟
و...
من همین امروز رسیدم اراک
این پست هم اختصاصی برای شما.............
یک ایمیل برای من بفرست تا برات شماره بفرستم
مرسی و ببخشید![]()
Darvak_aci@yahoo.com
پارک، روز.
آتیة میانسال [پروانة معصومی فیلم رگبار] در انتظار خیره به دوردست. عکاسباشی میآید.
عکاسباشی: آتیه… (آتیه به او نگاه نمیکند.) فراق آخر است. با سلطان به فرنگ میروم بابت آوردن اسباب سینموتوگراف (آتیه چیزی نمیگوید.) جوانی خاطرت هست آتیه؟ همین جا خلوت کرده بودیم. حرف و حدیث وصال بود. غافل از آن همه بچه که ما را میپاییدند.
آتیه: از عنفوان جوانی زیر این اشجار نشسته خیال میبافیم. دیروز همین جا در خیال غرقه بودم که خواب عروسی تو را دیدم. زنان هلهله میکردند. ساقدوش نقاب از عروس تو برداشت تا سلطان رو نما بدهد.
عکاسباشی: به چشم دل میبینم آتیه. عروس ما در زیرنقاب به ماه میماند.
آتیه: نه به ماه میماند، نه من بودم.
عکاسباشی: عروس ما که بود آتیه؟
آتیه: اسباب سینموتوگراف.
کاخ، روز.
[نماهایی مستند از سفر مظفرالدین شاه به فرنگ] دوچرخهسواران کالسکه پر پنبة سلطان را تا زیر دروازة آذین بسته اسکورت میکنند. فراشباشی و تنی چند از بزرگان، کفش ها را در میآورند و از میان استقبال کنندگان به دست بوس سلطان میروند. عکاسباشی روی گاری مشغول فیلمبرداری است.
فراشباشی: جان، نثار مقدم اقدس همایونی. خانهزاد نباشدکه سلطان را بیمار ببیند.
مظفرالدین شاه: سفر طولانی ریقمان را در آورد. چرا مثل دزدان گردنه راه را بستهاید؟
فراشباشی: جهت امر تشریفات قبلة عالم. اهل حرمسرا با ماشین دودی، [نمای مستند از زنان مظفرالدین شاه] نظمیه با اسب، و رعایا پیاده به استقبال پدر ملت میآیند.
مظفرالدین شاه: عجبا، پدر ملت قاجار اگر این بیپدر است، به چنین ملت و روح پدرش ای بابا. فراشباشی ما نبودیم خبری شده؟
فراشباشی: زنان از پنجاه گذشتة همیشه به نماز، ماهی پانصد تومان مواجب میخواستند قبلة عالم.
مظفرالدین شاه: میدادید!
فراشباشی: دادیم لکن عملجات طرب و خلوت، خواجگان حرمسرا که تاکنون به رخت نوکری و لفت و لیس قناعت داشتند، به ریزه خواری قانع نیستند و مستمری دیوانی میخواهند.
مظفرالدین شاه: مضایقه نکنید. غیر از حرمسرای خودمان همه را بدهید.
فراشباشی: دادیم قبلة عالم. بفرمایید در سفر مبارکة فرنگ، بر قبلة عالم چه گذشت؟
مظفرالدین شاه: در معیت ابراهیم خان عکاسباشی، به تماشای دستگاه سینموتوغراف “ولانترن ماژیک” رفتیم. راستی که اخوان لومیر در آن اتاق تاریک با ما چه کردند! عکس آدم روی دیوار راه میرفت، نمیافتاد. همان جا مقرر کردیم فیالفور عکاسباشی ما را بفرستید پیش محمد علی میرزا پسر ما تا برای نسل آتیه سینموتوغراف صنعت کند.
فراشباشی: (چون ساحران ورد میخواند و دستش را تکان میدهد.) برو پیش شاه بابا. (دوربین عکاسباشی غیب میشود و باد میوزد.)
عکاسباشی: دست نگهدارید آتیه زیر اشجار بیبرگ در انتظار من است.
فراشباشی: (دست تکان میدهد.) برو پیش شاه بابا. (عکاسباشی غیب میشود و طوفانی در میگیرد که فراشباشی و مظفرالدین شاه و همة اهل کاخ را رقص کنان میبرد.)
مظفرالدین شاه: (خودش را از باد میپوشاند) مرده شور ریختت رو ببرند. عکاسباشی ما را کجا ارسال کردی، ساحر ملعون؟
فراشباشی: قبلة عالم فرمودید پیش پدرم.
مظفرالدین شاه: عجبا، من گفتم پیش پسرم. حالا اموات چه به روز عکاسباشی بدبخت میآورند!
حرمسرا، شب، روز.
دوربین عکاسباشی ظاهر میشود. باد میوزد. رنگ همه چیز سنگی است. دوربین همه جا را میکاود. جارچی ثابت است، اما صدای او میآید. سه مرد زنی را فلک میکنند. همه سنگی شدهاند، اما صدای زن میآید. کسی که غذا میبرده، ثابت مانده اما از غذای او بخار بلند است. سه مزقانچی فیکس شدهاند، ولی صدای کوک کردن مزقان هایشان میآید. دور تخت ناصرالدین شاه را مه گرفته است. دو غلام سیاه، بادبزن در دست، سنگی شدهاند؛ اما پرده از بادی ـ گویی از بادبزن ها ـ تکان میخورد. زنی بیروبنده سر دختر کوچک خویش را میبافته که سنگی شدهاند. زمزمة آواز زن شنیده میشود.
جارچی: (روی تصاویر قبل) ماه نرود، خورشید نیاید، باد نوزد، هیچ برگی بر درخت نجبند، پلک نزنند، نتمرگند، احدی نخسبد، هیچ یک از آحاد ملت بیداری نکند، چرا که بندگان، اعلیحضرت، قدر قدرت، کیوان رفعت، سلیمان حشمت، سکندر شوکت، دارامنزلت، کسری معدلت، آیة رحمت، حضرت رب عزت، سایة خداوند با عظمت، مظهر فیوضات ربانی، مصدر عنایات یزدانی، ناصر دین مبین، ناشر آثار رب العالمین، ظل الله فی الارضین، السلطان بن سلطان، شاه بابا، ناصرالدین شاه قاجار به خواب ناز ابدی تشریف فرما هستند.
با ظهور عکاسباشی، رنگ سنگی، سیاه و سفید و شب صحنه، روز میشود. بادی به مزقانچیها میوزد، که به نواختن میآیند. زن روبنده به سر کشیده با دخترش جیغ زنان میگریزد. فلک کنندگان و کسی که غذا میبرده به سمت عکاسباشی میروند و او را دستگیر میکنند. غلامان سلطان را باد میزنند. سلطان در تخت غلت میخورد.
جارچی: (این بار واقعا لب میزند.) ماه برود، خورشید بیاید، باد بوزد، برگ بر درخت بجبند، آحاد ملت بیداری کنند، چرا که شاه بابا، ناصرالدین شاه قاجار، به حیات مبارکه، تجدید نزول اجلال فرمودند. نظمیه و ملت بیدار باشند. منقول است از مغرب زمین، یک اجنبی برای بردن تخت و تاج سلطان به اندرونی راه یافته است.
حیاط کاخ، روز.
کالسکه ناصرالدین شاه در میان ملتزمان رکاب میآید. دستة موزیک مینوازند. فراشباشی، کریم شیرهای، و وزرا احترام میکنند. سر عکاسباشی زیر گیوتین است.
ناصرالدین شاه: کریم، این پدر سوخته چه گهی خورده؟(موزیک ساکت میشود.)
کریم شیرهای: همونیرو که در اندرونی مبارکه میل میکنند قربون.
عکاسباشی: قبلة عالم، فرزند شما مظفرالدین شاه مقرر کردند در امر تاسیس سینموتوگراف تعجیل کنم.
ناصرالدین شاه: پدر سوخته ما خود هنوز نمردهایم تا پسرمان شاه شود.
کریم شیرهای: باکی نیست قربون، ایشاءالله به همین زودیها پسرتون شاه میشه.
ناصرالدین شاه: ملی جان تو چه میگویی؟
ملیجک: صورت و سیرتی ندارد. (رو به میرغضب) میرغضب!
عکاسباشی: آتیه زیر اشجار بیبرگ در انتظار من است.
موزیک مینوازد و صدای عکاسباشی را نمیشنویم. میرغضب طناب گیوتین را میکشد و در شکه امیرکبیر از راه میرسد. موزیک از صدا میافتد.
امیرکبیر: دست بدارید، او خودی است. (پیاده میشود و احترام میگذارد و سر در گوش سلطان میبرد و چیزی میگوید که نمیشنویم.)
ناصرالدین شاه: سینموتو چی؟
امیرکبیر: گراف قبلة عالم. از تلگراف ملکم خان مهم تر است. عکس متحرک است.
ناصرالدین شاه: چه افاقهای دارد؟
امیرکبیر: اگر نیت یک ساله دارید، برنج بکارید. اگر نیت ده ساله دارید، درخت غرس کنید. اگر نیت صد ساله دارید، آدم تربیت کنید. سینموتوگراف آدم تربیت میکند. اندرونی سلطان هم سرگرم میشوند تا دیگر در سیاست مراودة خفیه نکنند.
ناصرالدین شاه: کریم برایت هوو آمده.
کریم شیرهای: خوش اومده قربون. ما که سوگلی نیستیم هوو کسبمونو بی رونق کنه. خدا ایشاءالله هرچی ما مطربا رو زیاد میکنه از شما سلاطین کم کنه.
سر عکاسباشی توسط امیرکبیر آزاد میشود. عکاسباشی از زیر پیراهنش یک کتابچة جلد چرمی بیرون میآورد.
عکاسباشی: چاکر حکایتی دارم در باب یکی از مامورین عدلیه که از رعیت خراج بیحساب گرفته و ملت از دست او به تنگ آمدهاند.
فراشباشی: این حکایت نظمیه را تضعیف میکند قبله عالم.
میرغضب طناب گیوتین را رها میکند، سناریوی عکاسباشی دو نصف میشود. عکاسباشی از پاچة شلوارش کتابچة دیگری در میآورد.
عکاسباشی: حکایت شیرین دیگری دارم در باب علاقة سلطان به سوگلی.
ملیجک: خلوت سلطان است، منصرف شوید.
چندین سناریو پشت سر هم زیر تیغه گیوتین نصف میشوند. در تشت از سناریوها خون رنگی میچکد.
عکاسباشی: حکایتی دارم مسمی به حاجی آقا آکتور سینما، در باب رژیستوری که عقب سوژه میگردد. حاجی با سینموتوگراف دشمن حربی است، چون نمیشناسد. رژیستور از یومیات حاجی فیلم برداشت میکند، حاجی خودش را بر پرده تماشا کرده و با سینموتوگراف آشتی میکند.
کاخ، داخلی، شب.
[تیتراژ حاجی آقا اکتور سینما. تصویری از باد بر کاغذهای تلنبار شده که میگریزند و سر اوگانیانس از زیر آن ها متحیر بیرون میآید. میان نویس فارسی و فرانسه: رژیستور عقب سوژه میگردد. مردی سوار ماشین شده، دعوا میکند و از ماشین به خیابان پرت میشود.] عکس العملها از دایرة شهر فرنگ متناسب با نماهاست. ملیجک و فراشباشی نیز سر در شهر فرنگ میبرند. [در خیابان عدهای بالای ساختمانی را نگاه میکنند. زنی شیشهای شیر را به هوای دهان بچهاش جلو برده، حواسش نیست که مرد کناری از شیشة بچه میخورد.]
فراشباشی: بچههای سلطان را بیاورید برای تماشا.
دری باز شده ۲۰۰ بچة قد و نیم قد، دختر و پسر از یک تا ده ساله به تالار میریزند و سراغ شهر فرنگ میروند. تعدادی دور ناصرالدین شاه حلقه میزنند. یکی از بچهها که سیاه پوست است، گریه میکند. ناصرالدین شاه او را بغل میکند.
ناصرالدین شاه: صدیق الحرم، این از کدام یک از زنان ماست؟
صدیق الحرم دفتر همراهش را ورق میزند. از میان عکس و القاب بچهها ورقی را نشان میدهد.
صدیق الحرم: سالار السلطنه از فضه الملوک بحرینی که سه سنه و نه برج پیش صیغه فرمودید.
سلطان سر بچة سیاه را در شهر فرنگ فرو میکند.
کاخ، داخلی، روز.
[تیتراژ دختر لر. مجلس رقص. کنار چاه آب. اظهار عشق جعفر به دختر لر]
دختر لر: شوخی مکن بگذار برم.
جعفر: میخوای با من بیای بریم تهرون؟
دختر لر: تهرون؟ تهرون؟ تهرون که میگن جای قشنگیه، اما مردمش بدن.
[جعفر، دختر لر را با طناب از کوه بالا میکشد. راهزنی با چاقو به جعفر حمله میکند. دختر لر در آسمان معلق است که چاقو طناب را میبرد.] دختر لر در کاخ کنار شهر فرنگ فرو میافتد. میدود و دوباره وارد شهر فرنگ میشود. بادی میوزد.
[دختر لر از دیوار بالا میآید. راهزنان او را دستگیر میکنند و میخواهند شلاق بزنند که با اسب از آن ها میگریزد. راهزنان او را تعقیب میکنند.]
فراشباشی: سلطان مایلند دوباره تماشا کنند.
ابراهیم خان حلقة فیلم را بر میگرداند. [دختر لر و راهزنان با اسب عقب عقب بر میگردند.] سلطان و ملیجک و فراشباشی میخندند.
[دوباره جعفر، دخترلر را از کوه بالا میکشد که راهزن با چاقو طناب را میبرد.] دختر لر دوباره با طناب بریدة بلندی که به او بسته شده در کاخ میافتد. تا نیمه به شهر فرنگ باز می گردد. باد میوزد. ملیجک و فراشباشی طناب را میگیرند و دختر لر تغییر فرم داده را از شهر فرنگ بیرون میکشند. دختر لر به حالت اول در میآید. باد میافتد. دختر لر ترسیده، عقب عقب به عکاسباشی پناه میبرد. ملیجک و فراشباشی و صدیق الحرم طناب را کشیده او را نزد سلطان میآورند. دختر لر مدام خو را به این سو و آن سو میکشد. سلطان در پی اوست.
ناصرالدین شاه: مایلیم در اندرونی متاعی از لرستان داشته باشیم. تهران اینجاست و ما سلطان آن هستیم.
دختر لر: تهرون؟ تهرون؟ تهرون که میگن جای قشنگیه، اما مردمش بدن.
ملیجک: صدیق الحرم او را به اندرونی ببرد.
عکاسباشی مدام به دختر لر اشاره میکند که به شهر فرنگ بگریزد. صدیق الحرم دختر لر را با طناب می کشد و میبرد.
دختر لر: [فریاد میکشد.] جعفر… جعفر… جعفر…
عکاسباشی از غفلت سلطان و دیگران استفاده کرده، فیلم را باز میکند و با خود میبرد. فراشباشی به دنبال او میرود.
فراشباشی: گستاخ! بیرخصت سلطان به کجا میروی؟
عکاسباشی: سینموتوگراف آورده بودم، حالیا واسطه الحیل شدم.
فراشباشی: در عوض سلطان مقرر فرمودهاند در قصر حجرهای داشته باشی.
عکاسباشی: الیوم بیست سال و یازده برج و هفت روز است که آتیه زیر اشجار بیبرگ در انتظار وصال من است.
فراشباشی: وصال آتیه را فراموش کن. مجنون شو!
عکاسباشی: مجنونتر از رژیستور در عالم واقع چه کسی؟
فراشباشی: اگر مجنون هم به لیلی میرسید، قصهاش به من و تو نمیرسید.
اندرونی،(شاه نشین، حیاط)، روز.
پاری لحافدوز با چشم بسته پنبه میزند. مشاطه، دختر لر را بزک میکند. زنان میکوشند تا لباس دیگری بر او کنند. دختر لر، لباس تحمیلی را در آورده، آرایشش را پاک میکند. سوگلی در معیت چند خواجه از راه میرسد. دختر لر به آن ها دندان نشان میدهد.
سوگلی: به سپیدی دندانت نناز چشم سپید، این گیس سپیدها همه دندان سپید آمده بودند… سرسره سوارش کنید.
زنان بر سر او میریزند و بارها از سرسره او را سر میدهند.
حجلة ناصرالدین شاه، شب.
سلطان روی تخت، آلبوم عکس زنانش را ورق میزند. روی عکس سوگلی انیس الدوله مکث میکند.
صدای جارچی: ذات ملکوتی صفات، السلطان بن سلطان، شاه بابا، ناصرالدین شاه قاجار، به حجلة مبارکه نزول اجلال فرمودهاند.
صدیق الحرم دختر لر را با طناب کشان کشان میآورد. دختر لر، جعفر را صدا میکند و میخواهد بگریزد.
ناصرالدین شاه: (به سمت او میآید و طناب را میگیرد.) ما چه کم از جعفر داریم؟ (دختر لر سلطان را با طناب به سمت شهر فرنگ میکشد. سلطان او را سخت نگهداشته.) ملیجک را خبر کنید با ما باشد.
صدیق الحرم: ملیجک؟!
ملیجک: (از پشت شهر فرنگ بیرون میآید.) جعفرالدین شاه قاجار با ملی امری داشتند؟
صدیق الحرم: ملیجک بیرون بیا. روایت این اقدام در اندرونی و بیرونی شایع میشود، شرع و عرف به ساحت مطهر دامان سلطان تشکیک میکند.
ناصرالدین شاه: پدر سوخته برو لای دست پدرت.
صدیق الحرم: جسارت است. (عقب عقب خارج میشود.)
ناصرالدین شاه: ملی جان این اسباب شور و حیرت را بلدی به کار بیندازی؟
ملیجک: (کلید را میزند. فیلم میچرخد. نور شهر فرنگ و نور روی دختر لر پرپر میکند. با ثبات نور شهر فرنگ، نور از دختر لر رفته، با طنابش غیب میشود و بادی میوزد.) بنگرید حالا ما عکاسباشی تریم یا عکاسباشی؟!
ناصرالدین شاه: (سر در شهر فرنگ میبرد.) پدر سوخته چه زود رژیستور شدی!
دستگاه تند میچرخد. [دختر لر با سرعت از کوه بالا کشیده میشود. چاقو با سرعت پایین میآید.] دختر لر با سرعت در کاخ فرو میافتد.
دختر لر: (دورتند) تهرون؟ تهرون؟ که میگن جای قشنگیه اما مردمش بدن.
ناصرالدین شاه و ملیجک دور تند میخندند.
سردابه، اندرونی، روز.
نور از سوراخ های مشبک داخل شده و دود داخل سردابه آن ها را پر رنگ کرده است. زنان در سردابه هر یک مشغول کاری هستند. صدیق الحرم، سوگلی و خواجهها وارد سردابه میشوند و از راهروهای پیچ در پیچ عبور میکنند.
صدیق الحرم: مسبوق به سابقه نیست که سلطان با صیغهای بیش از یک شب بیتوته کرده باشد. حال نه شب و هشت روز است که قرق نمیشکند و سلطان از حجلة مبارکه خروج نمیکنند. چاکر نگران مزاج مبارک هستم.
سوگلی: دختر لر لعبتی نیست. دلربایی از سینموتوگراف است که میمون را مهد علیا نشان میدهد. (شال روی دوشش را در آورده، داخل تشت یکی از زنان میاندازد.) فرداست که او سوگلی شود و رختش را در تشت من بیندازد. (زنی شالی دیگر به دوش او میکشد.)
صدیق الحرم: خاتون به بستر بیماری بروید. خبر به سلطان میرسد، فیالفور به عیادت میآیند.
سوگلی: (در حوض رفته توی آب مینشیند.) به سلطان بگویید سوگلی مرد، سرخاک ما بیاید. (در حوض میخوابد و سر زیر آب می برد.)
صدیق الحرم: خاتون… خاتون (زنها عکس العملی نشان نمیدهند.) شما که محرمید او را بیرون بیاورید.
یک زن: من هم سرم را زیر آب کردم، چه فایده؟ دنیا را به نوبت قسمت میکنند.
صدیق الحرم دوان دوان میرود.
حجلة ناصرالدین شاه، شب.
دختر لر آهسته بالا کشیده میشود. چاقو آهسته فرو میآید. دختر لر آهسته در حجله میافتد.
دختر لر: (با صدای کند و کشیده) تهرون؟ تهرون؟ تهرون که میگن جای قشنگیه، اما مردمش بدن.
ناصرالدین شاه و ملیجک به حالت اسلوموشن میخندند. سوگلی به همراه سی زن، همه قیچی به دست، به کندی وارد میشوند. قیچیها را به هم میزنند. سوگلی بافههای آویختة موی دختر لر را میچیند. او به شهر فرنگ میگریزد. بادی میوزد. زنان فیلم ها را با قیچی تکه تکه میکنند. به جای خرده فیلم، موهای دختر لر روی زمین میریزد که باد آن ها را میبرد. همة این صحنه پر حرکت و اسلوموشن است.
کاخ، جلوی حجره و حجرة عکاسباشی، روز.
[فیلم رگبار: گاریچی در کوچههای شهر اثاثیه میآورد.] در حیاط کاخ، عکاسباشی گاری اثاثیه را میکشد. هشت بچه به همراه او میدوند. به جلوی حجره میرسند. پنج فراش، تابلوهای کمال الملک را میبرند. عکاسباشی بالای گاری میرود و اثاثیهاش را که تابلوهای چارلی چاپلین است در قاب هایی هم اندازة قاب های فیلم رگبار و یک آینه قدی و یک چراغ به دست بچهها میدهد. همه بچهها به صف چارلی چاپلینها را میآورند. در میان قاب ها، تصویری از آتیه، نشسته زیر درختان بیبرگ. عکاسباشی آینه قدیاش را پیاده میکند. امیرکبیر با درشکه میرسد. به سمت عکاسباشی میآید. آینه بین عکاسباشی و امیرکبیر حایل است. امیرکبیر با عکاسباشی دست میدهد. بعد کمک میکند تا آینه را داخل حجره ببرند.
امیرکبیر: این حجره پیش از تو از آن کمال الملک بود که قلم به نان نفروخت، چنین باش.
عکاسباشی: حجرهای مخروبه در شمس العماره را با آتیه راغب تر بودم. تا قدرت در دست شماست، مرا از قید گذشته برهانید.
امیرکبیر: زمانه بر ما حکومت میکند نه ما بر زمانه.
عکاسباشی: پس بگویید فراشباشی مرا به آتیه بازگرداند.
امیرکبیر: او خبرة ارجاع به گذشته است.
عکاسباشی: (قابها را از دیوار میآویزد.) مصلحت میدانید دست به دامان قبلة عالم شوم؟
امیرکبیر: قبلة عالم سرگرم ملیجک و معشوق السلطنه و محبوب الدوله و عزیزالایاله و سرسره النساه هستند.
عکاسباشی: پس من چگونه به آتیه میرسم؟
امیرکبیر: گام به گام. تو سینموتوگراف صنعت میکنی، ذره ذره بر پیشبرد زمانه اثر میکند، آن وقت همه با هم به آتیه میرسیم. [آینه را به دیوار نصب میکند. عکس چارلی و پسرک در آینه میافتد. عکاسباشی و یکی از بچهها، تصویر چارلی و پسرک را ماسکه میکنند.]
عکاسباشی: وقتی که در آتیه میزیستم، دیدم که سلطان امر کرد رگ شما را در حمام زدند.
امیرکبیر: از تقدیر گریزی نیست.
عکاسباشی: چگونه راضی هستی که امیرنظام قاتل خودت باشی؟ با ملت بر سلطان بشور.
امیرکبیر: ملت خسته از کار روزانه به خواب قیلوله رفتهاند. دیگران یا چون میرزا رضا میپندارند که کار این ملک با کشتن سلطان قوام مییابد و یا چون این بنده میکوشند تا آنجا که میتوانند اصلاح کنند. (از اتاق بیرون میآید و سوار درشکه میشود.)
عکاسباشی: عاقبت هر دو یکی است. شاه رگ امیرکبیر و گردن میرزا رضا را خواهد زد.
فراشباشی: (به همراه وزرا با اسب سراسیمه میرسند.) جناب امیر نظام، سلطان از واقعة بلوای حرمسرا، پریشان و نزار در بستر بیماری خفته بود، حکیم باشی احضار شد، گل ختمی استعمال کرد، افاقه نداد. ساعتی پیش از بستر برخاستند. سوگلی و اهل حرم را بیرون راندند و در اندرونی با ملیجک خلوت کردهاند. یکی باید به داد دولت و ملت برسد.
امیرکبیر با درشکه به همراه سواران به تاخت میروند.
حیاط اندرونی ، روز.
ملیجک بر سرسره میسرد. ناصرالدین شاه با دوربین سه پایه دارش عکس میاندازد. ملیجک در حالت های مختلف روی سرسره فیکس میشود.
ناصرالدین شاه و ملیجک آلبوم نگاه میکنند. عکس سوگلی ورق میخورد، عکس دختر لر میآید.
ملیجک: این هشتاد و پنجمین سوگلی است قبلة عالم.
ناصرالدین شاه: من قبلة عالم نیستم، جعفرم. (حرکت دستش شبیه جعفر است.) میآی با من بریم تهرون؟
ملیجک: (با تقلید از بازی دختر لر) تهرون؟ تهرون؟ تهرون که میگن جای قشنگیه، اما مردمش بدن.
میدود و سرسره سوار میشود. سلطان نگاه از ملیجک به آلبوم میدهد. (عکس روفیا به حرکت درآمده، مردی با آکاردئون وارد میشود و بعد صدای آواز میآید.)
راهرو، روز.
صدای آواز از صحنه قبل ادامه دارد. [فیلم رگبار: پروانه معصومی با چادر در کوچهای میآید. روی دیوار نوشته شده: این خط و بگیر و بیا. فنیزاده در کنار خط میآید.] در راهروی طولانی که دیوارها و سقف و کف آن از پوسترهای سینمایی به توالی تاریخی پر است و نور شدید انتهای آن، راهروی “نارونی” را تداعی میکند. پروانه معصومی میانسال از جلو میرود و عکاسباشی گاریاش را در پی او میکشد. بچهای چون پسرک فیلم چارلی، فیلم های غبار گرفته و تلنبار شده و بر هم و قوطیهای زنگ زده فیلم را داخل گاری میریزد. دوربین از عقب آن ها میرود. پروانه معصومی در نور شدید سالن فید میشود. [فیلم رگبار: فنیزاده کنار پروانه معصومی مینشیند. بچهها ناظر بر آن هایند.] ادامه حرکت گاری عکاسباشی. خودش نیز در نور سالن فید میشود. [پروانه معصومی هنوز نشسته است که فنیزاده فیلم رگبار در کوچه فید میشود.]
کاخ، روز.
ناصرالدین شاه و ملیجک وحشت کردهاند و فیلم شبنشینی در جهنم را میبینند. با سقوط حاجی جبار در جهنم، ناصرالدین شاه به زمین سقوط میکند و از حال میرود. ملیجک سر از شهر فرنگ در میآورد.
ملیجک: میرغضب!
عکاسباشی وحشت میکند.
[فیلم شازده احتجاب: محکومی در غل و زنجیر. کسی وصف حال او را مینویسد: محکوم خوابیده است.]
اندرونی (شاه نشین)، روز.
عکاسباشی را دو خواجه چشم بسته در غل و زنجیر میآورند. عکاسباشی لباس زندانی شازده احتجاب را به تن دارد. سوگلی جلو میآید.
سوگلی: عکاسباشی!
عکاسباشی: بله خاتون!
سوگلی: دختر لر بر و رویش از من بهتر بود؟ (چشم بند عکاسباشی را بر میدارد، عکاسباشی سر به زیر میاندازد.)
عکاسباشی: چشمم کور اگر به ناموس سلطان نظر کنم.
سوگلی: (غل و زنجیر از پای او باز میکند.) در خفا از من عکس متحرک بردار تا مهر من به دل سلطان باز گردد.
عکاسباشی: نعوذبالله، اندرونی سلطان، آرتیست مؤنث سینموتوگراف؟
سوگلی: پس خاکی بر سر سینموتوگراف کن که سلطان رغبت اندرونی کند.
عکاسباشی: خاک بر سر سینموتوگراف باید کرد که معجون السلاطین شده. خاتون ای کاش جامهدار حمام یا آفتابه دار موال رعیت بودم.
سوگلی: میسپارم از اندرونی کنیزی را برایت صیغه بخوانند. (فریاد میکشد.) نقل و گل بیاورید.
پنج در گشوده میشود و کنیزان از میانة درها با ظروف نقل وگل، بارها اسلوموشن به طرف عکاسباشی میآیند و بر سر او نقل و گل میریزند. اما به او نرسیده غیب میشوند. عکاسباشی حیرت کرده و چشم به هم میزند.
سوگلی: کدام را راغبی؟
عکاسباشی: خاتون خیال میبافم یا واقع است؟
سوگلی: راضی شو تا واقع شود.
عکاسباشی: (چشم بندش را میبندد و غل و زنجیر را به پای خود میکند.) چشم و دلم از کنیزان قجری سیر است.
سوگلی: این ایام باب است اهل هنر عارف بنمایند. (خواجهها او را میبرند.) تو یکی گویی زاهدی.
عکاسباشی: عارف نیستم خاتون، عاشقم. زهد من از دلدادگی است نه از بیدلی.
سوگلی: آنچه تو صنعت میکنی از ملیجک هم بر میآید.
[فیلم شازده احتجاب، زندان.]
کاخ، داخلی، شب.
ملیجک شهرفرنگ را برای نمایش حاضر میکند. ساعت بزرگ تالار زنگ میزند، بیآن که عقربهای داشته باشد و یا پاندولش تکان بخورد. فراشباشی ساعت جیبی زنجیردار بدون عقربهاش را از روی ساعت تالار میزان میکند. پردهای نقاشی شده به دیوار نصب است. ملیجک پردة سفیدی به روی آن میکشد. مغولها سلطان را بر تختی روان میآورند و جلوی شهر فرنگ زانو میزنند. ملیجک کلید شهر فرنگ را میزند. نور به صورت سلطان میپاشد، همه تعجب میکنند.
ملیجک: [با خوشحالی] پرده آنسوی تالار است.
چهار مغول بر میخیزند و از آن سو زانو میزنند:
[تیتراژ فیلم های زیر پوست شب و زن یک شبه و نماهایی از مشتی لباس که در کادری ریخته میشود.] مغولها سلطان را به حرمسرا میبرند، چند مرغ از حرمسرا به تالار میگریزند. صدیق الحرم در را میبندد. کلاه و لباس سلطان در کادر میریزد. قدقد مرغ ها. [فیلم شازده احتجاب: کاتبی در جلوی کادر، وصف حال مینویسد: زندانی تکان میخورد.]
حیاط کاخ، روز.
امیرکبیر، فراشباشی و صدیق الحرم ایستادهاند. دستة موزیک مینوازد. پنج فراش تابلوهای کمال الملک را درون درشکه میگذراند. دسته موزیک ساکت میشود.
امیرکبیر: قاجاریه به وقت حاجت و ترس و کار، کمال تعلق را دارند، رفع آن شد، دیگر نمیشناسند. (درشکه حرکت میکند.)
میرزاآغاسی: (به کنایه) هزار سال بزرگی بدان نمیارزد، غلامی آید و گوید که خواجه معزولی.
درشکه امیرکبیر فید میشود.
کاخ (جلسة وزرا)، شب.
فراشباشی، میرزا آغاسی، صدیق الحرم، جارچی و وزراء حضور دارند.
فراشباشی: میرزا آغاسی فرمایش کنند.
میرزا آغاسی: به پاس قدردانی از اخوان لومیر و عزیرالسلطان، ملیجک خودمان که سلامت را به سلطان خوبان بازگرداندند، خاتون انیس الدوله، بالصراحه مقرر فرمودند برای سهولت در امر مهندسین سینموتوگراف…
اندرونی (شاهنشین)، شب.
کات به خندة زنان که مشغول تماشای فیلمند. ناصرالدین شاه و سوگلی کنار هم روی تخت روان نشستهاند. مغولها با چشم های بسته، تخت روان را بر دوش دارند و از خندة زنان خندهشان میگیرد. خواجهها بچههای شیرخواره را بغل کردهاند. یکی از آن ها دو بچه در بغل دارد.
[فیلم شب قوزی: نقاشی صورت روی شکم عریان. باد شدن شکم و رقص آن.]
فراشباشی: در مصنوعات سینموتوگراف نباید هیچ عکس متحرک و نقل قولی بالصراحه یا بالکنایه، موجز یا مطول به کار برود که اهانتی یا انتقادی یا درد دلی باشد با شخص سلطان یا اندرونی یا بیرونی…
اندرونی (شاه نشین)،شب.
کات به نوع دیگری از خندة زنان [روی پرده سارقی ناخودآگاه در بغل سارق دیگر نشسته، هرچه آن یکی میدزدد، این یکی به جیب میگذارد.] سوگلی تخمه میشکند و مغزش را به سلطان میدهد تا در دهان بگذارد.
کاخ (جلسة وزراء)، شب.
ملیجک: حکایت نباید به یکی از قشون، نظمیه، عدلیه یا حکام ولایات یا خویشاوندان دور و نزدیک ایشان، شبهة جسارت، کنایت، عداوت، شقاوت…
اندرونی (شاه نشین)، شب.
کات به نوع سوم از خندة زنان [روی پرده: شلوار مردی را که از نردبان میگریزد، میکشند.] خندة زنان [مردی در گونی اثاثیه میگذارد. وقتی گونی را کول میگیرد، آدمی از ته آن بیرون میافتد.]
کاخ (جلسة وزراء)، شب.
جارچی: آرتیست های مهم سینموتوگراف، نباید در نقش رمال، علاف، خراط، دباغ، لباف، فخار، عصار، شماع، حلاج، کفاش…
اندرونی (شاه نشین)، شب.
کات به نوع چهارم از خندة زنان، از خنده گریهشان گرفته. [روی پرده: لات جوانمرد در ساحل دریا راه میرود.] عکاسباشی چشم بسته و با مکافات آپارات را کنترل میکند. [لات جوانمرد از کنار کلاهی حصیری که بر شنها افتاده، عبور میکند. به یک باره مردی از زیر کلاه حصیری فریاد کشان بر میخیزد.]
کاخ (جلسة وزراء)، شب.
صدیق الحرم: بازی در نقش رقاصه و آوازه خوان و صنف الوات و فواحش مجاز، شکواییه ایشان از سینموتوگراف عنوانی ندارد.
اندرونی (شاهنشین)، شب.
کات به دست زدن زنان. عکاسباشی تحریک شده چشم بند را کمی بالا میدهد و از زیر آن پرده را تماشا میکند. خواجهای چشم بند او را پایین کشیده خود به پرده نگاه میکند. [گوزنها: صحنة تئاتر: تماشاچی کور به توضیحات تماشاچی دیگر راجع به صحنه گوش میکند.]
کاخ (جلسة وزراء)، شب.
ملیجک: والا رژیستور محبوس، اسباب سینموتوگراف مضبوط، عوارض دیوانی مأخوذ، بلدیه معذور و حیثیت عمومی محفوظ…
اندرونی (شاهنشین)، شب.
کات به دست زدن زنان. خواجهها سوت میزنند.
[فردین و ظهوری، ناشی در غذا خوردن.]
کاخ (جلسة وزرا)، شب.
جارچی: عمده مقصود، از درگاه معبود، برخلاصی محبوس مغفور، که از سلطان اذن یافته برای ملت سینموتوگراف مقبول صنعت کند.
کاخ، شب، روز.
مردم آمدهاند. از همه نوع. کرد و لر و بلوچ و ترک و ترکمن و گیلک. ناصرالدین شاه و سوگلی بر تخت روان روی دوش مغولها نشستهاند. سلطان دهان دره میکند. [روی پرده: طبیعت بیجان: پیرزن آرام و طولانی سوزن نخ میکند.] عکاسباشی با نگرانی به مردم نگاه میکند. همه خوابیدهاند. عکاسباشی آپارات را تند میکند. [روی پرده هم چنان پیرزن سوزن نخ میکند.] سر ناصرالدین شاه از خواب بر گردنش میافتد: [تصویری عاطفی از دختر لر در خواب ناصرالدین شاه]
ناصرالدین شاه: (در خواب و زیر لب) تهرون…
سوگلی: [عصبی] مَلی جان سرود مِلی.
سرود مِلی نواخته میشود. مغولها میایستند و مردم از خواب بر میخیزند. ناصرالدین شاه از خواب میپرد.
یکی از مغولها: سیم نما چیه؟
مردم: (پراکنده) سیم نما چیه؟
ناصرالدین شاه: ملی جان به این ضعیفه کمک کن.
ملیجک وارد پرده میشود. سوزن را از دست پیرزن میگیرد و نخ میکند و به دست او میدهد. مردم دست میزنند. ملیجک از روی پرده تشکر میکند. سوگلی با غضب به عکاسباشی نگاه میکند.
کاخ، (دور حوض)، شب.
عکاسباشی را در لباس زندانی شازده احتجاب به گاری خودش بستهاند و دور حوض میچرخانند. صحنه با پاشیدن آب به صورت عکاسباشی شروع میشود. از آب بخار بلند است. (تداعی بایسیکلران) روی زمین را مه گرفته و یک نور موضعی که منبع آن معلوم نیست، با او میچرخد. لای چشم های عکاسباشی چوب کبریت است. [فیلم مغولها: مغولها در طوفان] عکاسباشی خوابآلود میچرخد. کشیدهای به صورت او مینشیند.
[فیلم مغولها: دری در بیابان کار گذاشته شده، مغولی زنگ میزند.]
مغول: سینمای متفاوت چیه؟
عکاسباشی درماندهتر میچرخد. سطل آبی اسلوموشن به صورت او پاشیده میشود.
کاخ، روز.
میرزا آغاسی با پای شل میآید، فراشباشی جلوی او را میگیرد.
فراشباشی: سلطان حوصله حضور ندارند.
میرزا آغاسی: میرزا آغاسی بیجهت مصدع اوقات سلطان نمیشود. تزار پس از عزل امیر نظام لشکر کشیده تا ایران را ضمیمه خاک روس کند.
فراشباشی داخل میشود. سفرهای پهن است. وزراء در حضور سلطان دیزی میخورند. ملیجک برای سلطان گوشت میکوبد. [روی پرده: فردین میخواند و ظهوری گوشت میکوبد.] عکاسباشی کنار آپارات ساندویچ و نوشابه میخورد. فراشباشی سر در گوش سلطان میبرد و چیزی میگوید. سلطان بیاعتناست. [فردین میخواند: گنج قارون نمیخوام] سلطان یک باره به خود میآید.
ناصرالدین شاه: راوی را به حضور بخوانید.
فراشباشی: (رو به در تالار) میرزاآغاسی.
[تصویر فردین به آغاسی خواننده کات میشود. آغاسی با دستمال میخواند و یک ورزشگاه پرجمعیت برای او دستمال تکان میدهند.] میرزا آغاسی از زیر پرده شلان شلان به دست بوس سلطان میآید.
فراشباشی: (به صدیق الحرم) باب حرم مسدود شود تا این نواها در آنجا مسموع نشود.
صدیق الحرم به سمت حرمسرا میرود. میرزا آغاسی نامهای به سلطان میدهد.
میرزا آغاسی: قلمی امیرکبیر است، ارسالی از فین کاشان.
ناصرالدین شاه نامه را میخواند.
صدای امیرکبیر: حالت حالیه این ملک و ملت خراب، رعیت سرگرم دریدن همدیگر. همّ شیر بریتانیا و همّ خرس مسکو، معطوف بلعیدن ایران. سلطان سرگرم دختران لر و کرد و ترک و بلوچ و ترکمن.
اندرونی (سردابه)، روز.
صدیق الحرم میآید تا در حرمسرا را ببندد که صدایی او را به خود جلب میکند. از لای در نگاه میکند. خواجهها با دستمال میرقصند و زنان برای آن ها دستمال تکان میدهند. صدیق الحرم در سردابه را میبندد. صدای حرمسرا دیگر شنیده نمیشود.
کاخ، روز.
صدای امیرکبیر: (از روی نامه) مگر نجات این ملک و ملت را خدا بخواهد. مگر برای حفظ ناموس ملت پهلوانی از غیب پیدا شود.
ناصرالدین شاه: دولت و ملت خیالاتشان را یک طوری روی هم بگذارند، تا پهلوانترین رعایا معلوم شود، واجب است ناموس ملت را به دست او بسپاریم.
[کات به صحنههایی از دعوای جاهلها در فیلم های سینمایی در یک مونتاژ سریع. همه چاقو میکشند، همدیگر را میزنند، کلاه شاپو عقب و جلو میدهند... تا نمایی از فیلم قیصر: مادر او گریه میکند.
خاندایی: فرمون اومد.
فرمان چاقو را از صندوق بیرون میکشد.
فرمان: میکشمش ننه.
مادر قیصر: نه پسرم.
فرمان مشغول زدن آبمنگل است که چاقو میخورد.
فرمان: قیصر کجایی که داداشتو کشتن؟!
آبمنگل: فرمون فرمون که میگفتن این بود؟!
قیصر پاشنة کفش ور میکشد. وارد حمام میشود و آبمنگل را میکشد.
سربین حمام نواب، روز.
قیصر حولهای به سرپیچیده به سمت پرده آمده. ] از پرده بیرون میآید.
کاخ، روز.
قیصر از پرده بیرون میآید. این سوی پرده ناصرالدین شاه و همة وزراء مشغول تماشای فیلمند. تصویر سربین حمام تا آخر این صحنه روی پرده ادامه دارد. با ورود قیصر به کاخ، صدای زنگ زورخانه میآید و ناصرالدین شاه و شخصیت های سیاسی برای او دست میزنند. قیصر با اشارة سر از همه تشکر میکند.
ناصرالدین شاه: جبة امیر نظامی کجاست؟
صدیق الحرم: امیر نظام اسبق با خودش یادگاری برد.
ناصرالدین شاه: قیصر به حضور ما بیاید. (قیصر زانو میزند و سر و صورتش را با لنگ خشک میکند. ناصرالدین شاه در گوش او چیزی میگوید.)
حمام نواب، داخلی، روز.
[قیصر در حمام است.] به جای آبمنگل امیرکبیر مشغول صابون زدن است. [قیصر شاهد است. ] فراشباشی به دست دلاک تیغ میدهد و دلاک رگ امیرکبیر را میزند.
کاخ، شب.
[کات به صحنهها و نماهایی از فیلمهای سینمایی که کافهها به هم میریزند.] کاخ ناصرالدین شاه چون کافهای چیده شده. سه نفر اسپانیولی میخوانند و گیتار میزنند. (مشابه فیلم کندو) همة وزرا مست کردهاند. صدیق الحرم در لباس واسطة فیلم سوتهدلان میآید و سر میز ملیجک که مست کرده مینشیند.
صدیق الحرم: خاتون دستور عزل مرا نوشت، در سفارت فخیمه مستخدم شدم. (ملیجک به او اعتنایی نمیکند.) با صدیق الحرم قهری؟ ناخوشی؟ اگه دو تا کلمه گوتن مرگن، گوتن نایت یاد گرفته بودی، ملیجک سفارت بهینهات میکردم.
فراشباشی: هیس!
صدیق الحرم: ماشاء الله شمام، زیر لحاف کرباسی، چه میدونه کسی، چه میکنه کسی. (چشمش به ناصرالدین شاه میافتد که [سر میز بهروز وثوقی فیلم گوزنها] و عکاسباشی نشسته مشروب میخورد. صدیق الحرم سر تکان میدهد.) همین روزهاست که مملکت نازنین بره بابت عشق دختر لر. ای بر اون ذاتت سینموتوگراف که معشوق الناس شدی.
ناصرالدین شاه: (رو به عکاسباشی) عکاسباشی چرا می نمینوشد؟
عکاسباشی: چاکر با نگاتیو مست میشوم و با پزیتیو به هوش میآیم.
ناصرالدین شاه: (به بهروز گوزنها) با امیرکبیر چه کردی؟
بهروز: من بودم، فراشباشی، صدیق الحرم، کریم هم بود.
ناصرالدین شاه: کدوم کریم؟
[بقیة دیالوگ را از زبان بهمن مفید در فیلم قیصر میشنویم تا آخر دیالگ: حالا ما به همه میگیم زدیم، شمام بگین زده، خوبیت نداره.]
بهروز: حالا ما به همه میگیم کشتیم، شمام بگین کشته، خوبیت نداره، به سلامتی.
استکان کمر باریک مشروبش را به همراه استکان ناصرالدین شاه بالا میآورد. [فیلم گوزنها: دو استکان کمرباریک به هم میخورند و بهروز و فرامرز قریبیان با هم میخندند و گریه میکنند.]
[بهروز: به ناصرالدین شاه هنوزم کم حرف میزنی؟ هنوزم ماتی؟ هنوزم تو چشات عشقه؟]
ناصرالدین شاه: هنوزم دختر لر رو میخوام. (رو به عکاسباشی) او را به اندرونی ما بازگردان. میل مبارک ما این است که خود اشتراک کنیم و آرتیست مهم سینموتوگراف باشیم.
عکاسباشی: به هنگام هوشیاری سلطان از کردة خویش پیشمان شده، گردن اخوان لومیر میماند و یک چاقوی دسته سفید زنجونی.
ناصرالدین شاه: (دست عکاسباشی را میگیرد، گریه میکند.) مرا جعفر کن. در عشق دختر لر میسوزم.
بهروز میز را برگردانده، ناصرالدین شاه را هل میدهد. سلطان به آپارات میخورد. نور آپارات به پرده میافتد. بهروز دوباره او را تا جلوی پرده پرت میکند. وزراء فراشباشی و ملیجک همه با بطریهای مشروب به سمت بهروز میآیند و نمیرسند. [سه گیتار زن سرگرم خواندن آواز فیلم کندو هستند. ]
صدیق الحرم: (به سمت ناصرالدین شاه میآید و بشکن میزند.) کت بده، کلاه بده، دو قاز و نیم بالا بده. این کیه که تو حکومتتم پاش میدی؟ جون به جونت کنن به قول امیرکبیر، خواری طلبی. مردی بگی میرغضب؟ [رو به سالن] میرغضب!
[فیلم رضا موتوری: بهروز جلوی پرده چاقو میخورد. در خیابان بهروز با موتور میآید و زیر کامیون میرود.]
[فیلم کندو: بهروز در زیرزمین یک کافه اسلوموشن کتک میخورد. سه گیتار زن مینوازند و بهروز میمیرد.]
سردابه، روز.
راهرو پر از پوستر است. [راهروی نارونی]. این سوی راهرو عکس بزرگی از بهروز به دیوار نصب شده. عکاسباشی لباس های سلطان را در آورده آرشیو میکند و لباس فیلم پستچی را تن او میکند. بچهای پردهای سفید را روی عکس بهروز میکشد.
ناصرالدین شاه: خدا رحمت کند، این مرحوم قیصر است؟ (در گوش عکاسباشی) تقدیر از ما سلطان قدرقدرتی نساخت، آرتیست ماهری مثل قیصر میسازد؟
عکاسباشی: (او را روی صندلی گریم روبروی آینه مینشاند. روبه پسر بچه) اسباب نمایش را حاضر کن.
پسر بچه سراغ صندوقچهای قدیمی میرود، از داخل آن جعبهای خاتم کاری شده در میآورد. مخمل روی آن را با احتیاط کنار میزند. نور شدید از یک حلقه فیلم به دست و صورت پسربچه میپاشد. مخمل را روی فیلم میکشد و فیلم را در آپارات میگذارد.
ناصرالدین شاه: چه فیلمی صنعت میکنیم؟
عکاسباشی: قبلة عالم، گاو! حکایت مشد حسن است، چون مرگ گاوش را باور نمیکند خود گاو میشود.
ناصرالدین شاه: (میخندد) پس فقط ما نیستیم که خود را جعفر خیال میکنیم.
عکاسباشی: این نقش را بنا داشتم به انتظامی بدهیم. مفلوکی از آرتیستهای سینموتوگراف. از قضا شبیه سلطان است.
ناصرالدین شاه: ای کاش او سلطان بود و ما آرتیست سینموتوگراف بودیم. (نور حلقة فیلم روی آپارات از آینه به چشم ناصرالدین شاه میزند. ناصرالدین شاه چشمش را با دست حائل نور میکند. نور شدیدی از آینه بر میگردد.) نور کورمان کرد عکاسباشی.
عکاسباشی: (در گوش سلطان) اهل طرب با هم محرمند. از شما چه پنهان فیلمی برای آتیه در نظر دارم، هدیه وصال. (صندلی ناصرالدین شاه را هل میدهد. با آینه و میز گریم به انتهای سالن میرود.) دورتر بزک میکنیم تا سلطان بهتر رؤیت کنند.
و خودش کنار آپارات میایستد. نور شدید عکاسباشی و پسرک را سوزانده است. شبحی از آن ها مانده. ناصرالدین شاه هر لحظه در سالن کوچکتر میشود و لابهلای کوچک شدن او نماهایی رنگی از فیلم های بعد از انقلاب میآید.
ناصرالدین شاه مدام در سالن عقب میرود. کوچک میشود تا در نور انتهای سالن فید میشود.[فیلم پستچی: علائم اولیه گاو شدن و صحبت با دامپزشک] [فیلم گاو: انتظامی یونجه میخورد.
نصیریان: مشد حسن.
انتظامی: (زیر نور موضعی طویله میدود) مشد حسن به داد گاوت برس! میخوان بندازنش تو چاه.
نمایی اسلوموشن از گاو که در چاه میافتد.] [فیلم پستچی: انتظامی مست سخنرانی میکند. بعد در بغل دامپزشک میافتد.
انتظامی: به دادم برس دامپزشک.
عدهای آمدهاند تا دامپزشک را دستگیر کنند. او دلیل میآورد که توانسته نود و نه درصد از اعضای بدن او را به اختیار خودش در بیاورد. گوش نصیریان تکان میخورد.]
کاخ، روز.
کالسکه ناصرالدین شاه در میان ملتزمان رکاب پیاده میآید. با ورود او به صحنة دستة موزیک مینوازد. فراشباشی و کریم شیرهای با پیاده شدن ناصرالدین شاه و ملیجک احترام میکنند. ناصرالدین شاه به حال خودش نیست و مدام میخواهد برود که ملیجک او را کنترل میکند. (افههای بازی گاو)
جارچی: ابراهیم خان عکاسباشی به جرم ابتذال در امر سینموتوگراف و توهین به ساحت مقدس سلطان به سزای اعمال ننگین خویش میرسد. سلطان پس از اجرای مراسم جهت ییلاق به قصر صاحبقرانیه تشریف عزم میفرمایند.
چند مامور سرعکاسباشی را زیر گیوتین میگذارند. (مغولها: سرکیمیاوی را زیر گیوتین میگذارند.)
فراشباشی: (جلو میآید.) دستور قتل عکاسباشی را صادر فرمایید قبلة عالم.
ناصرالدین شاه: من قبلة عالم نیستم. (گوشهایش تکان میخورد.) من گاو مشد حسنم.
کریم شیرهای: خیلی وقته همه فهمیدن قربون، جرأت گفتنشو ندارن.
فراشباشی: میرغضب.
میرغضب طناب گیوتین را رها میکند. [فیلم مغولها: گیوتین آنتن تلویزیون پایین آمده، یک قوطی فیلم در چالهای پر از قوطی فیلم میافتد.]
در حیاط کاخ باد میوزد و خاک شدیدی به پا میشود. فراشباشی و ملیجک کمک میکنند تا ناصرالدین شاه را سوار کالسکه کنند. کالسکه و ملتزمان راه میافتند. باد و خاک صحنه را غیر قابل دیدن میکند.
بیابان، روز.
[فیلم دونده: هلیکوپتری سفینهوار به زمین نزدیک میشود و از زمین خاک بلند میکند.] [فیلم آب، باد، خاک] چندین نما از مقدمات طوفان. کالسکه ناصرالدین شاه در میان ملتزمان رکاب، سواره در طوفان شدید میآید. ناصرالدین شاه چشم به پنجره چسبانده، بیرون را نگاه میکند. طوفان بیرون شدید است. [فیلم مغولها: مغولها در طوفان.] ناصرالدین شاه نگاه میکند. لابهلای نمای مغولها، دختر لر در طولان شدید. ناصرالدین شاه میکوشد در را باز کند، باز نمیشود، بیشتر میکوشد. یک باره در خود به خود باز شده، طوفان ناصرالدین شاه را بیرون میکشد و با خود میبرد. حالا ناصرالدین شاه چون مغولها ودختر لر در طوفان گرفتار آمده. طوفان آرام میشود. ناصرالدین شاه زیر انبوهی از خاک از صدایی سربلند میکند. [فیلم آب، باد، خاک: امیرو زمین میکند و دو سگ گاوی را میدرند.] ناصرالدین شاه از زیر خاک ها بر میخیزد.
ناصرالدین شاه: من ناصرالدین شاهم.
[سگها شکم گاو را میدرند و بیرون میریزند.]
ناصرالدین شاه: من ناصرالدین شاهم.
[سگها شکم گاو را بیرون میریزند. امیرو با فریاد زمین میکند.]
ناصرالدین شاه: من ناصرالدین شاهم.
[امیرو زمین میکند تا مقدمات جوشیدن آب.]
ناصرالدین شاه: دختر لر را ندیدی؟
[امیرو ضربه میزند و از زمین دریا میجوشد.]
بیابان (محوطة درخت)، روز.
ناصرالدین شاه را طوفان به درختی میرساند. دستش را به درخت میگیرد. بچة خانة دوست کجاست را باد میآورد. او میکوشد دستش را به درخت بگیرد، باد سخت است. دفترچهاش در باد ورق میخورد.
بچه خانة دوست: خونة محمدرضا نعمتزاده نمیدونی کجاست؟ براش مشقاشو نوشتم.
ناصرالدین شاه: دختر لر را ندیدی؟
بچة خانة دوست: همونی که تهرون، تهرون جای قشنگیه، اما مردمش بدن؟
طوفان شدید بچة خانة دوست و ناصرالدین شاه را با خود میبرد.
پارک، خارجی، روز.
ناصرالدین شاه یک باره از طوفان شدید بیرون میزند. حضور کسی ناصرالدین شاه را به خود جلب میکند.
ناصرالدین شاه: من ناصرالدین شاهم. (جوابی نمیآید. جلوتر میرود.) من ناصرالدین شاهم. تو که هستی؟
کات به آتیه پیر، نشسته بر صندلی پارک رو به طوفان.
آتیه: من آتیهام، در راه که میآمدی کسی سراغ مرا نمیگرفت؟
۱۳۷۰
محسن مخملباف
مگر به خاطر پیغام های متعدد شما این وبلاگ به روز شود وگر نه که هیچی
مرسی به خاطر ابراز احساسات تون.
داستان می نویسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به هر صورت فعلا به دلایل غیر قابل ذکر پاسخگو نیستم نه موبایل نه وبلاگ.تا برگشتم به روز می کنم
خدا حافظ.......
امر فرمودید بنویسیم
اما واقعا چیزی برای نوشتن ندارم. حسابی سطح آمده پایین باید یه فکری برای خودم بکنم
لطفا شما بنویسید بلکم من هم ....
مرسی
راه نیست
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه تلخی در گرده هامان
هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید
که خاموشی به هزار زبان در سخن است
قدم نو رسیده مبارک
ارشیا :اورنگ.تخت شاهی
بردیا:بلند پایه.والا
بهنیا :نکو اجداد .نکو تبار
پارسا :دانشمند .پرهیزگار . پاکدامن
کیارش : کی آرش . ستاره درخشنده
ماهان :ماهها
هیراد: ثروت و دارایی
مهیار. مهدیار :یار ماه
رادتین:رادترین. با داد و دهش ترین
رادین :بخشنده و جوانمرد
راشا :شاه راه
رامبد :نگهبان و پاسدار آرامش
رسا : صدایی که به راحتی قابل شنیدن است.توانا در رسیدن به هدف
مانی :ماندنی . بی همتا
کمبوجیه :کام جوینده
ارژنگ: نقاشی . آرایش
آریو برزین :ایرانی با شکوه
آریو: ایرانی
هومان :پاسدار نیکی
سپنتا :مقدس ایرانی
زامیاد:زمین
سروش:فرمان برداری
مزدک:آورنده آیین مزدا کیان
فربد:راست و درست
رسام:نگارنده . رسم کننده
دانوش:دیانوش.دوانوش.دارنده جاودانگی
دارا.داریوش:دارنده خوبی(داری وش)
کیخسرو: ستاره نیکنام
پرشان :رزم جو
پدرام:شاد باش .بدرود
بیارش:آرمین
آرتین :
آریا داد:بر خواسته از نسل آریا
آریانا:از نسل آریایی ها
انوش :جاودانه
آریار منه:رامش دهنده ی ایرانیان
برسام :آتش بزرگ
نیکا:بسی نیک. نام رودخانه ای در ایران
شهداد:داده شده از شاه
شایان . شایگان:مرد بزرگ و شایسته
سیاوش :دارنده اسب سیاه
سورنا. سورن :نیرومند
دادمهر :فرستاده ی شهر از طرف میترا فرشته مهر
فرهود:پسر زیبا
هیراد:ظاهر سالم و زیبا
کیا:ستاره.کیان:ستارگان
مهرداد:داده شده از مهر آریایی
کیاوش :مانند شاه.ستاره خوبی
آیین :روش . کردار .منش . باور
وَندا : امید . آرزو
ورجاوند :نورانی .مقدس . دارای احترام
اردشیر :اَرَتَ خَشتر :اَرته :مقدس . خَشتر:پادشاه (پادشاهی مقدس)
آرش :درخشنده
کوروش:کور: خورشید. وش: مانند (خورشید مانند)
خشایارشای :خشای :شاه . آرشا :مردان (شاه مردان)
یونا :کبوتر .یونس
رایا :به وسعت آسمان ،کسی که خداوند به او عنایت دارد
آگرین :آتشین . سرخ گون کنايه از آدم شجاع
وانیا :هدیه با شکوه خدا
اراد:نام فرشته ای است در کیش زرتشت
تیرداد: داده فرشته تیر ،فرشته باران
زانیار:عالم
ارمین:نام پسر کیقباد/ارام گرفتن
من خیلی در جریان حساب ها ی فیلم نیستم با این چنانچه توافق نهایی فرمودید با خانم علیمرادی بدون توهین به آقای بیضایی و ایشان پرداخت نکرده اند با کمال میل پرداخت خواهم کرد. تا به حال با کسی بد قولی نکرده ام و همیشه قدردان زحمت دوستان و همکاران بوده و هستم.
سپاسگذارم
ضمناْ آن خانم همسر من است و در تهران با سوسک ها موش ها زندگی می کنم و تا کرگدن شده(یونسکو) خیلی فاصله دارم و امیدوارم که همواره شاهد موفقیت و پیروزی شما باشم
سلام
من به سایت شما سر زدم و کلی کندوکاو کردم پیغام هم گذاشتم چرا دریافت نکردید نمی دانم
احوال شما چطور است.
سال نو شما مبارک. سال خوبی داشته باشید
داستان می نویسی یا نه
از ساختمان ساختن که سخت تر نیست عزیز من.
داستان خوب بنویس باور کن که توانایی این کار را داری فقط تنبلی می کنی که مربوط می شود به ایرانی بودنت
پیروز باشید و سال خوبی داشته باشید
نمی دانم ما با خر آمدیم سفر یا سرعت مجاز این جا همن قدر اس.
فکرش را بکنیم اگر سرعت آزاد بود مثل بزرگراه اینجا چه اتفاقی م ی افتاد
بدبختی ما این همه آدم بزرگ و فاسد است.
کسانی مثل دانتون
در زندگی مورد احترام منتج از ترس و پس از آن موجب افتخارات کور وطن پرستانه.
نواده ی یکی از شاهزاده های قاجار متاثر از فضای زندگیش در فرانسه به برادرش گفته : شاهزاده بودن که افتخاری نداره یه آدم الواط به خاطر وابستگی به شاه به هر زنی تجاوز می کرده و نتیجه هم راه افتادن یک عالمه شاهزاده است. این یکی هم رفته فرانسه که یادگرفته به چیزهای احمقانه گذشته افتخار نکنه فکر کنم برادرش از ملک موروثی مادرش پرتش کرده بیرون چون آلان چند وقتیه که رفته فرانسه و خبری از ش نیست
میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی (۱۱۹۳ - ۱۲۵۱ ه.ق) از سیاستمداران و صاحب منص صاحبنام و اهل هنر و ادبیات در نیمه اول قرن سیزدهم هجری بود.
تبار
میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی، معروف به میرزا بزرگ از سادات فرزند سیدالوزراء میرزا عیسی، از مردم هزاوه فراهان از توابع اراک بود.اجداد او صاحب نام بودند و چند تن از آنان به خدمات مهم دولتی اشتغال داشتند. او در سال 1193 هجری قمری به دنیا آمد و زیر نظر پدر دانشمند خود تربیت یافت و در تهران کارهای پدر را انجام داد و در آغاز جوانی علوم متداوله را آموخت.
زندگی سیاسی
میرزا ابوالقاسم سپس به تبریز نزد پدرش، که وزیر آذربایجان بود، رفت. چندی در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفرهای جنگی با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزید، پیشکاری شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامی را که پدرش میرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقیب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگلیسی سپاهیان ایران را منظم کرد و در بسیاری از جنگهای ایران و روس شرکت داشت.
در سال ۱۲۳۷ هجری قمری پدرش میرزا بزرگ قائم مقام درگذشت و بین دو پسرش، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی، بر سر جانشینی پدر نزاع افتاد و حاجی میرزا آقاسی به حمایت میرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتیجه نرسید و سرانجام میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نائل آمد و لقب «سیدالوزراء» و «قائممقام» یافت و به وزارت نایبالسلطنه ولیعهد ایران رسید و از همین تاریخ بود که اختلاف حاجی میرزا آقاسی و قائم مقام و همچنین اختلاف «بزیمکی (خودی)» و «اوزگه (بیگانه)» به وجود آمد. قائم مقام که ذاتا مردی بینا و مغرور بود با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت میکرد، پس از یکسال وزارت در اثر تـفقین بدخواهان به اتهام دوستی با روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند.
اما پس از سه سال معزولی و خانه نشینی، در سال ۱۲۴۱ هجری قمری دوباره به پیشکاری آذربایجان و وزارت نایبالسلطنه منصوب شد. در سال ۱۲۴۲ هجری قمری فتحعلی شاه به آذربایجان رفت و مجلسی از رجال و اعیان و روحانیون و سرداران و سران ایلات و عشایر ترتیب داد، تا درباره صلح یا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در این مجلس تـقریبا عقیده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائم مقام بر خلاف عقیده همه با مقایسه نیروی مالی و نظامی طرفین، اظهار داشت که ناچار باید با روسها از در صلح درآمد. این نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمهای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روسها متهم کردند.
پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد. جنگ با روس ادامه یافت و به شکست ایران انجامید؛ تا در ماه ربیع الثانی سال ۱۲۴۳ هجری قمری برابر با نوامبر ۱۸۲۷ میلادی قوای روس به فرماندهی گراف پاسکوویچ تا تبریز راند. شاه قائم مقام را از خراسان خواست و دلجویی کرد و با دستورهای لازم و اختیار نامه عقد صلح به نام ولیعهد، به تبریز روانه نمود.
میرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جدیت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تزار را حامی خانواده عباس میرزا ساخت و پادشاهی را با وجود برادران بزرگ و مقـتدر دیگر در فرزندان او مستـقر کرد.
عهدنامه ترکمنچای
در پنجم شعبان ۱۲۴۳ هجری قمری برابر ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ میلادی به خط قائم مقام تـنظیم و امضا شد و قائم مقام، که خود حامل نسخه عهد نامه بود، به تهران آمد، و درباره آن توضیحات لازم داد و شش کرور تومان غرامت را که مطابق عهدنامه بایستی به دولت روس پرداخت شود، گرفت و بار دیگر به پیشکاری آذربایجان و وزارت ولیعهد به تبریز مراجعت کرد.
در اوایل سال ۱۲۴۹ هجری قمری نایبالسلطنه برای دفع فتـنه یاغیان افغانی عازم هرات شد و قائم مقام را نیز همراه برد. عباس میرزا که بیماری سل داشت، در مشهد بستری شد و فرزند خود، محمد میرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس میرزا درگذشت و قائم مقام، که جنگ را صلاح نمیدانست، با یارمحمدخان افغانی عهدنامه صلح بست و به تهران بازگشت. محمد میرزا در ماه صفر سال ۱۲۵۰ هجری قمری به تهران وارد شد و در همان ماه جشن ولیعهدی او به جای پدر برپا شد و ولیعهد ایران به فرمانروایی آذربایجان و قائممقام به وزارت او عازم تبریز شدند.
چندی نگذشت که فتحعلی شاه در جمادی الاخر سال ۱۲۵۰ هجری قمری در اصفهان درگذشت. این خبر به آذربایجان رسید و محمد شاه قصد عزیمت به پایتخت را کرد. قائم مقام٬ جهانگیر میرزا و خسرو میرزا، دو برادر شاه، را که در قلعه اردبیل زندانی بودند، نابینا کرد و وسایل جلوس او را فراهم آورد. در ماه رجب، در تبریز، خطبه به نام او خوانده شد و شاه به زودی به همراهی قائممقام به تهران حرکت کرد و روز ۱۴ شعبان به تهران وارد شد و مجدداً تاجگذاری برگزار و قائم مقام را به منصب صدارت مشغول مملکتداری شد و ظل السلطان، فرمانفرما، ملک آرا، رکن الدوله و سایر اعمام شاه و گردنکشان دیگر را به جای خود نشاند. اما با این همه خدمت، به صدارت محمد شاه دیر نپایـید و سختگیریهای او و سعایت حاسدان و مخصوصا فتـنه انگیزیهای بیگانگان، عاقبت شاه را بر وی بدگمان کرد تا در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل یـیلاقی خانواده سلطنتی، زندانی و پس از چند روز خفه کردند و بدین قرار به زندگانی مردی که از بزرگان ایران و ابلغ المترسلین آن زمان بود، در سال ۱۲۵۱ هجری قمری پایان داده شد.
ویژگیهای فردی
قائم مقام مردی فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه «یک دیپلمات صحیح و با معنی ایرانی» بود که به واسطه اطلاعات و تجارب خود، به اوضاع و احوال سیاست همسایگان ایران به خوبی آشنا و به قدر تسلط کاردینال مازارن بر لویی چهاردهم، در مزاج شاه جوان ایران نفوذ داشت و با این حال محال بود از او امتیازاتی که به ضرر دولت باشد، به دست آورد.
انگلیسیها یقین داشتند تا او مصدر کار است، ممکن نیست بتوان در امور داخلی ایران رخنه کرد. نویسندگان انگـلیسی، که در آن تاریخ در ایران سیاحت میکردند، مانند لیوتـنان کونولی، دکتر وولف و فریزر، همه در عین ستایش، قائم مقام را به دوستی با روسها و تحریک عباس میرزا، نایبالسلطنه، به سرپیچی از نصایح دوستان انگلیسی و طرح نقشه تصرف هرات متهم میکنند و حس بدبینی و دشمنی فوقالعاده خود را نسبت به این مرد بزرگ، که در آن هنگام تـنها کسی بود که میتوانست ایران را به خوبی اداره کند، پنهان نمیدارند.
قائم مقام نثر فارسی را که درآن زمان پر از مبالغه و تملق و عبارتپردازیهای عربیِ مسجع، پیچیده و دور از ذهن بود و روز به روز در فرمانها و مراسلات رو به انحطاط میرفت به نثر فصیح و روان برگردانید و پس از او بسیاری از منشیان دوره قاجار سبک او را تقلید کرده و به روش او به نگارش پرداختند. او در شعر نیز استعداد شگفتآور داشت اما اثر جاویدان او منشآت اوست
مجموعه رسائل و منشآت قائم مقام، که حاوی چند رساله و نامههای دوستانه و عهد نامهها و وقفنامههاست و محمود خان مـلک الشعراء مقدمهای بر آن نوشته، به اهـتمام شاهزاده فرهاد میرزا در سال ۱۲۸۰ هجری قمری در تهران چاپ شدهاست.
قائم مقام فراهانی همچنین از خوشنویسان صاحبنام و تأثیرگذاران در روند خط فارسی است. او در خط شکسته نستعلیق که در آن زمان به مانند نثرفارسی پیچیده و درهم بود به شیوه خود اصلاحیاتی کرد که دیگران از وی پیروی کردند. گرچه اهمیت کار خوشنویسی او به حد استادان طراز اول این هنر نیست اما کار او از این نظر مهم است که اصول خط شکسته را به نستعلیق نزدیکتر کرد و با ابداع اصولی جدید خدمتی شایسته به خط نویسی امروزی ایرانیان کرد. میرزا سلمان فراهانی ملقب به بیانالسلطنه بیش از دیگران شیوه قاپم مقام را استادانه نوشته است.
ای بابا ما خودمون یه عمری مردم اینجوری پیچوندیم
سرم راسرسری.......
بیرون می زنم با احساس نفرت . دلم خوش است که کسی نمی شناسدم و می توانم با خیال راحت گز کنم خیابان های.... ولی ابراهیم پیدایش می شود گپ می زنیم و جدا می شویم. برنامه جشنواره را می گیرم
نمایش و مسابقه بخش فیلم های ویدئو آتش می گیرم و می گریزم از جلو ی سینما فلسطین و تا دفتر نشریه خودم را به بوقی می زنم.
منتظر رییس می ماندم یک نفر می گوید سلام اقای...........
احساس دوگانه ای دارم هم یک دوست خوب است وهم به تنهایی نیاز دارم.
می خواه م صورتم را عوض کنم.
تلخ همچون غرابه زهری
خورشید از خرام خونین شب می گذرد...
مانده ام با یک عالمه دست ننوشته تنها و زیر فشار چرخ های ماشین هایی که خلوتی نایاب رسالت را تخته گاز عقده می ترکانند.
معمولا کارهایم را خودم برای دیگران می خوانم. مدت زیادی فیلم نامه ها یا داستان ها دست یک نفر میماند و آخر سر هم از سر هم بندیش می فهمم که نخوانده. فیلم البته کمی فرق می کند. لااقل نفر آخر در حضور خودمfast motion و از سر بی حوصلگی نگاهی انداخت. کلی خوشحال شدم. لا اقل به خاطر پیگیری خودم یک نفر زحمت تماشای سریع السیر کارهایم را کشید. این یعنی تولیدات فاجعه ی من تحمل فضای امروزی معمولی جالب راندارد.
بهتر است یک کمی بهتر تولید کنم.
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند: «می گریند در ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران»
قاصد روزان ابری داروك، کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من، که ذره ای با آن نشاطی نیست.
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم، دارد از خشکیش می ترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروك، کی می رسد باران؟
سرحال بود وقتي باهاش حرف زدم . يك سناريو توي ذهنم بود كه از مهسا و شيوا نظر آهاري و ژيلا بني يعقوب يه مستند بسازم . فكر كنم ديگه موضوعيت نداشته باشه . شايدم ساختم .
بايد برم سراغ مهسا به زودي . شايد تا اون موقع مسعود هم خونه باشه و هر دو را ببينم . حتمن هميتطور مي شه .
حتمن
جداً مشکل بزرگی دارم. اینهمه به خودم گفتم همه کارها را در اسرع وقت انجام بده تا توی درد سر نیفتی ولی باز هم فراموش کردم معلوم نیست چه اتفاقی می افتد و چه باید کرد این موجودات خبیث هم که آنقدر خلاقند که به همه چیز فضولی می کنند تا ته توی کار را در بیاورند اول باید از در خانه شروع کنم تا وقتی توی خانه هستم کسی نمی تواند مزاحم شود مگر اینکه کسی در بزند. بهتر است با یک کاغذ به در خانه بنویسم "اینجا تعطیل است" ولی مگر مغازه است که تعطیل است. پس بنویسم "اهالی این خانه به یک مسافرت بلند رفته اند" ولی اینجا همه فضولند تازه کسی هم به درخانه اش چیزی نمی نویسد. حداقل اگر بخواهد مهمانی یا مسافرت برود از ترس دیگران خانه را به همسایه ای کسی می سپارد. عجب گیری افتادم بهتره بگردم و پیداش کنم تازه اگه پیچ هاش گم نشده باشد آنها که دیگر اصلاً اینجا گیر نمی آیند اگر بتوانم به یک سفر بروم شاید بتوانم هم اصل و هم پیچ و مهره هایش را پیدا کنم هرچند باید در این مورد کلی برای رئیس توضیح دهم تازه تا اصل را تحویل ندهم کالای جدید تحویلم نمی دهند. از همه بدتر از اینجا تا محل پرواز چندین کیلومتر فاصله است که باید از این در لعنتی بیرون بروم و با هزار جور کس و ناکس سرو کله بزنم. آنوقت همه می فهمند و دیگر تمام. بیچاره شده ام رفته ام پی کارم. گیرم ماندم خانه و هرکس آمد دم در جوابش را ندادم. آنوقت همه فکر می کنند خوب خانه نیست ولی شب که نمی شود برق را روشن نکرد و یا وقت خواب خاموش نکرد آنوقت همه جدا جدا زنگ می زنند به پلیس و حمله می کنند به ساختمان. از این همه بدتر اینکه اگر تلفن زنگ بزند چه؟ جواب تلفن منزل را می توانم ندهم اما در مورد موبایل چه تا کسی زنگ بزند تصویرت می افتد روی صفحه و کافیست دهان باز کنی تا رسوا شوی. من البته خیلی نیازی به ارتباطات هم ندارم ولی اگر نتوانم کاری بکنم چه؟ می آیند و می گیرند و می بندند و می برندم بیمارستان و چه ها که نمی کنند آنهم به خاطر یک مشت پیچ ومهره ی بی ارزش و یک مشت آدم فضول. اگر حواسم را جمع کنم و همه کاری را همیشه سروقت انجام دهم این مشکلات پیش نمی آید ولی حالا شده ام مثل این آدمهای دور و برم که همه چیزشان به تعویق می افتد. حتا آن شکل خوردن مسخره شان که دهانشان مثل چاه بازو بسته می شود و یک تکه گوشت بی خاصیت آن وسط برای خودش می چرخد. و بعضی وقت ها هم درد سر درست می کند مثل حالا که برای من دردسر درست شده است. اصلاً معلوم نیست من اینجا چکار می کنم واین ماموریت احمقانه چیست که به من داده اند تا بیایم اینجا و گیر بیفتم. هرچند خودم خواستم که محیط را تغییر بدهم.
گزارش شماره( N+a) : قطر سوراخی که برای رفت و آمد در قسمت بالایی ایجاد کرده ایم بسیار زیاد شده و هروز نیز افزایش می یابد. به نظر می رسد عدم مراعات مسافران و حجم بالای رفت و آمد در این گذرگاه موجبات این موضوع را فراهم آورده است. افزایش قطر این گذرگاه به شرایط محیطی این منطقه آسیب می رساند و ممکن است منجر به بروز خسارات عمده ای در این ناحیه تحت نفوذ دائم ما واقع شود. از طرفی به دلیل اینکه مسافران مقادیر زیادی از اثاثیه ی خود را بدون هیچگونه نظارتی همراه آورده و پس از طی حداقل یکصدو سی سال نوری به این نقطه می رسند طبیعتاً نمی توان انتظار داشت که مراعات لازم را بفرمایند. از این رو با گذشتن از این گذرگاه بصورت کاملاً فشرده موجبات افزایش قطر و سایش لبه های آنرا فراهم آورده اند. تبلیغات ما توانسته این توهم را ایجاد نماید که افزایش قطر گذرگاه مربوط به تولید گازهای گلخانه ای می باشد اما در این جا تلاش بسیاری برای کاهش و کنترل این پدیده صورت می گیرد و ممکن است بزودی این تبلیغات نیز خنثی شود و خطر جدی مسافران ما را تهدید نماید. لذا بدینوسیله از آن مقام خواستار رسیدگی و تدبیر مناسب می باشد.
با تشکر. مامور به زمین( kha-kha)
اگر آدم دستش قطع بشه یا پاش خیلی ساده به مردم می گه ببخشید من تصادف کردم. اما اگر گوشش قطع بشه یا دماغش به مردم چی میگه؟ اگه یه روز صبح از خواب بیدار شی و از خونه بزنی بیرون و بعد ببینی که سرما رفت توی جونت و بعد هم یک عطسه بزنی و دقیقاً پانصدوشصت و سه گرم خلط بیاید توی گلوت چکار می کنی؟ دوروبرت را نگاه می کنی که تف کنی؟ نمی شود. همه ی مردم آنجا هستند و دیگر ولت نمی کنند. مردها رویشان را بر می گردانند و چیزی می پرانند. اما زنها رهایت نمی کنند هی فحش می دهند، هی بد و بیراه می گویند بعد هم یکی شروع می کند به عق زدن و کارت تمام است. پس بهتر است توی دهانت نگهش داری تا در فرصت مناسب تف کنی یک گوشه کناری که کسی نبیند. حالا فکرش را بکن یک آدم پرچانه برسد و سلام و تعارف را شروع کند. از این در بگوید و از آن در بپرسد. چه می کنی با خلط توی دهانت؟ خودت را می زنی به آن راه؟ با دست اشاره می کنی که دندانت درد می کند؟ آنوقت می خواهد دندانت را ببیند. به اشاره می گویی سرما خورده ای؟ شروع به سوال و جواب می کند که این را خورده یاآنرا؟ چه می پوشی؟ کجا می روی؟ می گویی زبانت را گاز گرفته ای؟ نه، باز هم می خواهد ببیند تا چیزی تجویز کند. آقا اگر یک نفر نخواهد حرف بزند باید چکار کند؟ مثلاً نخواهد به تاکسی مسیر بگوید و فقط اشاره کند یا نخواهد جواب عرض ادب دیگران را بدهد؟ تصورش هم مشکل است. تو در یک فضای اجتماعی حتا نمی توانی راحت بمیری. فکرش را بکن.حالا بیا یک کمی هم جنست را عوض کن و از یک قماش دیگر باش. چه شود؟ حالا فکر کن در یک همچین شرایطی موجودی به این کثافت و خباثت خودشو اشرف مخلوقات میدونه. توخجالت نمی کشی به خودت می گی آدم؟
گزارش شماره(N+α): به نظر می رسد تعداد کسانی که روزانه به این محل مراجعه می کنند از حد گذشته است و هیچگونه نظارتی بر حضور و مدت زمان اقامت مسافران صورت نمی گیرد از این رو این محل با تراکم بیش از حد جمعیت مواجه است. بر اساس آمار به دست آمده تمام نقاطی که در شعاع یکصد و سی سال نوری از این نقطه قرار دارند بدون سکنه مانده و کلیه ی اهالی آنها به همراه بخشی از افرادی که درنقاط دورتر قرار دارند در این محل سکونت گزیده اند. امروز در هنگام طلوع خورشید شماره نودوسه یک مسافر از فاصله پانصدو شصت و سه سال نوری وارد شده است که این مسافرت در نوع خود بی نظیر است و تا بحال چنین اتفاقی نیفتاده است. به نظر می رسد که با این رشد بی رویه مسافرت از جهتی و حضور افراد مامور از جهت دیگر و افزایش جمعیت کره ی خاکی و عدم بازگشت مسافران از این ناحیه ی خوش آب و هوا بزودی در این منطقه انفجار جمعیت صورت گیرد. ضمن آن که مسافران مجبورند به خاطر آنکه مورد تعرض قرار نگیرند مقدار زیادی گوشت، سبزی و میوه از مراکز فروش این مواد تهیه کرده و آنها را معدوم کنند که در مجموع به اقتصاد بومیان این منطقه زیان بزرگی وارد می کنند و کشاورزی و دامداری پاسخگوی نیاز روز افزون این مهاجرت بزرگ نمی باشد. از اینرو از آن مقام تقاضا دارد رسیدگی مبسوطی به وضعیت موجود نماید
با تشکر- مامور به زمین(kha-kha)
تو شهر پر شده از آدم هایی که تنها زندگی میکنن. مرد یا زن تنها. هی دنبال خونه می گردن. هر روز چند نفر مراجعه می کنند و می گن که خونه می خوان برای یک نفر. معلوم نیست این همه زن و مرد تنها از کجا آمدن. قصد هم ندارن ازدواج کنن. رفتارشون عجیبه. انگار مال اینجا نیستن. الان چندین ساله یه یارو تو ساختمان خیابون صدو سی زندگی می کنه که تنهاست ،حالا تازگی ها دهنشو می بنده و حرف می زنه. همه جمع می شن دورش. اون با دهن بسته حرف می زنه و مردم با تعجب نگاهش می کنن. آدم جالبیه.کلی از این آدم ها تو شهر هستن. با کسی دوست نمی شن. با کسی حرف نمی زنن. بیرون که میان فقط غذا می خرن و تفریح می کنن. ما الان نودوسه مورد توی دفتر داریم که یک مرد یا یک زن تنها تو یه خونه تنها زندگی می کنن. به هرکدوم نزدیک بشی چپ چپ نگات می کنه، میگه مردم اینجا چقدر فضولن. به نظرم همشون آدم های بی ادبی هستند و بخاطر عدم ارتباط با جنس مخالف حسن معاشرت ندارند.
گزارش شماره(N-a): مشاهده می شود مسافرانی که بیش از اندازه اینجا توقف کرده اند مورد توجه بیشتری قرار می گیرند. آنها برای خود جایگاهی کسب کرده اند و حاضر به ترک محل نیستند . همچنین در اثر ارتباطات شدید با نوع انسان دچار بی نظمی، از هم گسیختگی و روان پریشی شده اند و رفتار نامناسبی از خود نشان می دهند. بر اساس تحقیقات جدید ماموارن زیر دست، تعداد کثیری از مسافران نسبت به نگهداری و تنظیم دقیق وسایلی که در اختیارشان است، اقدام نمی کنند و هر روزه تعداد زیادی دست و پا و حتا کله گم می شود که هیچکس پاسخگوی گم شدن آنها نیست. از جهتی این افراد به دلیل اینکه نمی خواهند از این جا بروند نسبت به ترمیم ویا تعویض وسایل اقدام نمی کنند و هر روز مشکلات بیشتری گریبانشان را می گیرد. به نظر می رسد که اگر اینگونه پیش برود بزودی همه ی مسافران شناسایی شده و دیگر این کره ی زیبا مکان امنی برای حضور ما نخواهد بود و مجبور خواهیم شد مانند ستاره "زتا" آنرا ترک کنیم و بگذاریم همه ساکنانش نابود شوند. بدینوسیله از آن مقام تقاضا می شود تدبیری بیاندیشند تا وضعیت از این نگران کننده تر نشود. ضمناً نسبت به پرداخت قطعات یدکی به افراد، بدون هیچ گونه نظارتی اقدام شود تا افراد با رغبت و سرعت بیشتری نسبت به تعویض اندامشان اقدام کنند. تاکنون یکصدو سی نفر شناسایی شده اند که همگی قسمتی از اعضایشان را خراب یا گم یا غیر قابل استفاده نموده اند
با تشکر- مامور به زمین(kha-kha)
دیگه خسته شدم از این شرایط. من می خوام برم بیرون و با همه تماس بگیرم. من یک موجود عالی هستم و می تونم بدون زبون هم حرف بزنم. کی گفته حتماً باید با دهن حرف زد؟من یک موجود عالی با نود سه عضله، یکصدو سی بازو و پانصدو شصت و سه پیچ و مهره هستم که توانایی انجام هر کاری رو دارم. من هیچ وقت نمی میرم و احتیاج به گوشت و سبزی و میوه ندارم. بودن یا نبودن من به این چیزها بستگی نداره. متنفرم از خوردن گوشت حیوانات شبیه هم. من از خوردن هر چیزی که باید زیر دندان ها ی وحشی و زبان حریص آدم نابود بشه متنفرم. من می تونم از طریق هر یک از پیچ و مهره هام با دیگران ارتباط برقرار کنم.
گزارش بدون شماره: مدتی است که بعضی عناصر مشکوک اقدام به افشای اسرار می کنند. از آنجا که ازطرف آن مقام محترم دستور العملی صادر نگردیده است اینجانب به ناچار وارد عمل شده و نسبت به بازگرداندن ایشان اقدام نمودم. امید است پیش از آنکه بحرانی پیش بیایداقدام لازم معمول گردد.
با تشکر
خانه ی شماره ی نودو سه چند روزه که خالیه. صاحبخونه ول کرده رفته. معلوم نیست کجاست. فکر کنم چون زیادی خودنمایی کرد و هی با دهن بسته حرف زد خارجی ها دزدیدنش. ببین می تونی برای خونش یه مشتری خوب پیدا کنی تا خبری ازش نشده بفروشیمش بره. این آدمی که من دیدم نه کس و کاری داره نه دوستی چیز ی. فکر نکنم حالا حالا هم پیداش بشه ولی عجب باغچه ی قشنگی داره، حال می کرده اینجا، نه؟
چند ساله که ندیدمش
باید احتمالا دوباره فعالش کنم. خوبه که دیگه مزاحم نمی شن
اگر سر زدین لطفا یک پیام بذارید
مرسی